هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

احساس اولین حرکات نی نی

شب نیمه ی شعبان هر سال تو شهر ما هم دزفول مثل بقیه ی شهرها ولادت آقا امام زمان رو جشن میگیرن. ما هم هر سال برای سلامتی و فرج آقا یه مقدار شیرینی و شکلات بین مردم پخش میکنیم.   امسال یه خورده که چه عرض کنم خیلی با سالهای دیگه فرق داشت...چرا؟؟!! خوب معلومه جیگر مامانی چون تو رو داشتیم و اینبار سه تایی میرفتیم تا تو شادی مردم شریک بشیم عزیز ماماااان بابایی کلی شیرینی خرید و برای سلامتی و فرج آقا برد مسجد یه بسته هم برای خودمون خرید آورد خونه منم یه مقدار شکلات رو بسته بندی کردم قرار بود بدیم به بچه های سر کوچه تا پخششون کنن همین کار رو هم کردیم اما شیرینیها رو بابایی آورد و گفت این برای سلامتی نی نیمون ایش...
10 مرداد 1391

در جستجوی نام (◕‿◕)

  very important   سلام به دوست جونیها ی خودم و اون دسته از عزیزانی که زحمت میکشن و وب ما رو میبینن   کمــــــــــــــــــــــــــــــــک پلیــــــــــــــــــــــــزززز آبنبات مامان هنـــــوز اسم نــــــداره لطفا چند تا اسم دخترونه ی خوشمل و با معنا برام ستاره چین کنین سپــــــــــــــــــــــاس   ...
10 مرداد 1391

نی نی ما چیه و چیه؟؟؟؟

بالاخره انتظار تموووووم شــــــــــــــــــــــــد یوووووهـــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووو نی نی مـــــــــــــااااااااااااااااا چیـــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟ هاااااااااااااا نشنیدم چیـــــــــــــــــــــه؟؟؟؟       نی نی مااااااااااا    دخمـــــــــــــــــــــــــلــــــــــــه    الهی فداش بشه مامانـــــــــــــــــی     ...
10 مرداد 1391

امروز یه روز پر هیجان...

نی نی شیطون من هنوز لو نداده که جنسیتش چیه امروز عصر میرم سونـــــوووو شیطون مامـــــــــان آرررررررررررره  دیگه کم کم داره هویتت لو میره قــــررررررررررربونت بــــــــرم خدا کنه سلامت باشی جنسیتت برام مهم نیست پسر نعمته دختر هم رحمته هر چی خدا بخواد همون میشه اما خودمونیم ها دل تو دلم نیست بدونم دخملی یا پسمل همه اطرافیان که میگن پسملی تا ببینم امروز جواب سونو چی میشه   ...
10 مرداد 1391

واما بعـــد...

دیشب زیاد حالم خوش نبود آخه گرما زده شده بودم سرم حسابی درد میکرد نتونستم پستم رو کامل بذارم و از سیر تا پیاز جریانات رو براتون بگم   دیروز عصر به همراه بابایی و دختر دایی اعظم که یکی از دوستای صمیمی من میشه رفتیم دکتر برای سونو قبلش یه سر به مادری زدیم وقتی فهمید گفت پسره یعنی خیلیها اینو میگفتن وقتی که دکتر شروع کرد به جستجوی نی نی دختر دایی جون هم شروع کرد فیلم گرفتن خدا رو شکر سالم بودی و همه چیزت طبیعی بود ای جــــــــــــــــــــونــــــــــــم اون لحظه که صورتت رو دیدم اون لبای خوشگلت واااااااااااااااای انگشتهای دست و پات دلم میخواست از جا بپرم و کلی جیغ بزنم از شگفتی ,دکتر تمام بدنت رو نشونم د...
9 مرداد 1391

یک مسافرت یهـــویــــی..

یادمه برای تولد امام رضا خیلی دلم شکسته بود از خدا خواستم به حق امام رضا نی نی سالم باشه و برام بمونه ببرمش پابوس آقا .... هفته سیزدهم بارداریم بود که سونو دوم رو انجام دادم واااااااااااااااااااااای خــــــــــــــــــدا باورم نمیشد چقدر بزرگ شده بودی قدت به 7.6 سانت رسیده بود اصلا برام قابل تجسم نبود که یه جنین هفت سانتی چشم و گوش و دست و پا داشته باشه از مونیتور که میدیدمت اشک تو چشام جمع شده بود بازم گفتم خدایا شکرت که این بچه شد یه وسیله به حقانیتت یقین پیدا کنم ...گاهی اینقدر غرق در روزمره گیها میشم که یادم میره هر چی دارم از تویه ... دکتر گفت که از هر نظر سالمی و خدا رو هزار مرتبه شکر کردم دست بر قضا...
9 مرداد 1391

احساسات مادرانه

با محاسباتی که انجام داده بودم حدس میزدم سنت 10 تا 15 روز باشه .آخه تویه ایام عید کلی کوه نوردی و مسافرت و مهمونی دادنها و مهمونی رفتنا اصلا اذیتم نکرد که بخواد یه ریزه به دلم شک بندازه ... فردای روزی که فهمیدم باردارم لکه بینی و خونریزی هام شروع شد واااااااای که فقط خدا میدونه تو اون لحظات چه حالی داشتم  کارم شده بود گریه و زاری همش میگفتم خدایا خودت دادی خودت هم برام نگهش دار ... مامان جون مهری تا فهمید اومد دزفول و دو هفته ای مراقبم بود تا اینکه حالم خیلی بهتر شد اما هنوز تو دلم ترس داشتم و نگران بودم نکنه ... واااااای خدا نکنه رفتم از دکترم خواستم برام سونو بنویسه تا مطمئن بشم هستی کلی بهم خندید و گفت اینم از احسا...
9 مرداد 1391

ولادت حضرت علی و روز پدر

امسال سیزده رجب برای همسری متفاوت بود چون بعد از هفت سال انتظار بابایی شده بود توی اون ایام خاله مرضیه و دخملای نانازش ومامان جون مهری و خاله محبوبه به همراه دایی مهدی و زن دایی معصومه که اون هم یه نی نی خوشمل بارداره و یه ماه از تو بزرگ تره اومدن دزفول و کلی خوش به حالمون شد روز پدر, من و خاله ها و زن دایی جون تصمیم گرفتیم برای باباییها یه جشن بگیریم یعنی بابا و دایی مهدی و عمو رضا بابایه ثنا و ثمین  .یه کیک خوشگل البته با ذیق امکانات درست کردیم و با میوه های مختلف تزیینش کردیم و اون شب خواستیم آقایون رو غافلگیر کنیم اما دایی مهدی و بابایی کیک رو دیدن وموضوع لو رفت این وسط عمو رضا اساسی سورپرایز شد و خاله ...
9 مرداد 1391

یک اتفاق غیر منتظره...

بنام خدا خدایی که آنقدر تواناست که خیلی راحت میتونه روزیه آدمها رو از جایی برسونه که حتی انتظارش نمیره ... خدایی که بزرگی اون قابل وصف نیست . سالها انتظار کشیدم ,انتظاری که تمومی نداشت . سالها دکترهای زیادی رفتم تا بتونم صاحب فرزندی بشم اما همه میگفتن نازایی شما بی دلیله ... من هیچوقت ناامید نشدم همیشه به این اعتقاد داشتم خدا بخواد میشه به رحمتش امید داشتم همیشه و همیشه... تا اینکه یک روز در کمال ناباوری متوجه شدم رحمتش به ما نازل شده و حسابی غافلگیر شدم  ... خدایــــــا شکرت به دادنت شکــــــــر اون روز یعنی 1/2/91  نوبت دکتر داشتم از صبح به همسری گفتم برام کیت بگیره تا مطمئن بشم باردار نیستم و رفتم دکت...
9 مرداد 1391
1